تبليغاتX
خزان

بايزيد بسطامي

ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان العارفين به ظاهر در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره حکومت نکبت بار امويان در شهر بسطام از ايالت کومش (قومس) در محله موبدان(زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان صورت گشود.

فصيح احمد خوافي تولد او را در سال 131 هجري ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والي ولايت قومس بوده است.

مي گويند جد اين بينشور بزرگ ايراني، سروشان زرتشتي بوده و سپس بدين اسلام درآمده است. چنين ميماند که بايزيد در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هيچيک از مشايخ تصوف نپوشيده است. گروهي او را امي دانسته و نقل کرده اند که بسياري از حقايق بر او کشف مي شد و خود نميدانست؛ گروهي ديگر نقل کرده اند که يکصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است.

قدر مسلم اينکه استاد او در تصوف معلوم نيست که کيست و خود چنين گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم که هزگز نميرد. و باز پرسيدند که پير تو در تصوف که بود؟ گفت: پيره زني.

بهر حال جهت زندگاني اين عارف بزرگ ايراني مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه يافته است و اطلاع ما در اين باره بسيار محدود و ناقص است، ولي با اين همه آنچه از تعليم و عرفان او باقي مانده است بهيچ وجه ناقص و مبهم نيست و به روشني معلوم ميشود که وي مردي بزرگ بوده.

به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد، حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند، پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.

در ميان عارفان ايراني بايزيد از نخستين کساني است که به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخت. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار قلمي او استفاده کرده است ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نيست.

بايزيد در اوايل عمر خود به اقصي نقاط ايران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هرجايي باد ديده تيزبين خود چيزي آموخت. برخي نوشته اند که وي شاگرد امام جعفر صادق (ع) امام ششم شيعيان بوده است؛ به روايت سهلکي دوسال براي امام سقائي کرد و در دستگاه امام او را طيفورالسقاء مي خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وي را رخصت داد که به خانه خويش باز گردد و خلق را به خداي دعوت کند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذکر کرده اند. از جمله اينکه: وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گويند بعد از هفت سال روزي حضرت به بايزيد فرمودند کتابي را از طاقچه اطاق بياور، بايزيد گفت طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه اي نديده اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده ام، بلکه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله اولياء آمده ام. حضرت فرمود: بايزيد کار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمايي نموده و آنان را براه حق دعوت نمايي. هنگام بازگشت بايزيد از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش که پيره زني پارسا و پرهيزکار بود، زنده بود.

سهلکي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمي و قشيري و خواند مــيــر نــيــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاري يا کاتبان بعضي نسخه هاي طبقات سال 261 هجري درست تر پنداشته اند.

ولي به نظر نگارنده (رفيع) با در نظر گرفتن تطابيق تاريخي، وقايع و تلفيق قول مورخان و نويسندگان صوفيه، بطور نزديک به يقين تولد بايزيد بسطامي در سال 131 هجري و وفاتش در سال 234 هجري در 103 سالگي در بسطام اتفاق افتاده است.

بموجب روايت سهلکي بايزيد دو برادر و دو خواهر نيز داشت که از آن جمله وي برادر ميانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بايزيد کوچکتر بود علي ناميده ميشد. بعدها برادرزاده اش ابوموسي که پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسي نيز در مواظبت احوال بايزيد دقت تمام به کار مي بست و در تکريم بايزيد بسيار مي کوشيد.

به روايت سهلکي بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان ميداشت، پيش اين برادرزاده خويش آشکار ميکرد. مي گويند ابوموسي در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بايزيد بگور مي برم که هيچکس را اهل آن نديدم که با وي گويم(راستي هيچ فکر کرده ايد که سخنان مورد بحث چه بوده و درجه اهميت آن تا چه حد بوده است که برادرزاده بايزيد در تمام مدت عمر خود هيچکس را نيافته که آنها را با او درميان بگذارد و ناگزير آنها را با خود به گور برده است.) هنگام وفات بايزيد ابوموسي بيست و دو سال داشت و سالها بعد از بايزيد نيز زيست.

ابوموسي نسبت به عموي خويش حرمت و تکريم بسيار بجاي آورد. چنانکه هنگام وفات خويش وصيت کرد او را نزديک بايزيد دفن کنند اما قبر او را از قبر بايزيد گودتر کنند تا گور او با گور بايزيد برابر نباشد.

شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذکرةالاولياء مينويسد: « نقلست که گفت مردي در راه حج پيشم آمد، گفت، کجا ميروي. گفتم به حج. گفت: چه داري؛ گفتم دويست درم، گفت بيا بمن ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اينست. گفت چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ايستادگي تن نديدم و از روزه جز گرسنگي نديدم؛ آنچه مراست او فضل اوست نه از فعل من، و گفت کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.»

جنيد نهاوندي (بغدادي) عارف بزرگ ايراني در قرن سوم هجري درباره بايزيد بسطامي گفته است:

بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است، در ميان ملائکه، و هم او گفته است: نهايت ميدان جمله روندگان که بتوحيد روانند، بدايت ميدان اين خراساني است جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دليل بر اين سخن آنست که بايزيد ميگويد: دويست سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلي در رسد.

شيخ ابو سعيد ابوالخير عارف مشهور ايراني قرن پنجم هجري درباره بايزيد چنين گفته است:

مژده هزار عالم از بايزيد پر مي بينم و بايزيد در ميانه نبينم. يعني آنچه بايزيد است در حق محو است.

يوگني ادواردويچ برتلس روسي درباره بايزيد بسطامي مينويسد:

ابويزيد(بايزيد) طيفور ابن عيسي بن آدم سروشان بسطامي يکي از متفکران تصوف که در نوع خود بي همتا بود به اين نتيجه رسيده بود که (يگانه هستي واقعي، خداست) و راه رسيدن به ميدان توحيد، تجلي ظاهري عبادت و انجام فرايض و غيره نبوده، بلکه فرو رفتن در انديشه، موجوديت "فردي=من" انسان بطور کامل محو و ناپديد مي گردد و سعادت فراموشي وجود و سلب هرگونه حرکت نفساني (فردي=من) دست ميدهد و به کل هستي اعم از اجتماعي و يا روحاني مي پيوندد.

درباره زندگي او نيز اطلاعات ما اندک است و همينقدر مي دانيم که در معرض حملات نمايندگان مذهب رسمي بوده و چند بار نيز از زادگاهش رانده شده است.

يک اثر بسيار جالب ادبي بنام شطحيات (سخنان حکيمانه در وجد) با نام بايزيد وابستگي دارد که در معرض شديدترين حملات دين ياران قرار گرفته بود. تصور ميرود که همين سخنان حکيمانه، انگيزه پيدا شدن هاله يي از کفر براي مولف خود بوده است. اين اثر بطور کامل تا زمان ما نرسيده و آنچه در دست داريم، قطعاتي است پراکنده با تفسير جنيد که تلاش ورزيده اثبات کند که در آنها مطلبي مغاير با اسلام نيست. يکي از اين قطعات چنين است:

« مرا در بر گرفت و پيش خود بنشاند. گفت اي بايزيد، خلق من دوست دارند که تو را ببينند! گفتم: بياراي مرا به وحدانيت و درپوش مرا يگانگي تو و به احديتم رسان تا خلق تو چون مرا بينند، تو را بينند، آنجا تو باشي نه من.»

در قطعه ديگري گفته ميشود « در وحدانيت مرغي شدم، جسم از احديت و جناح از ديموميت. در هواي بي کيفيت چند سال بپريدم تا در هوايي شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا مي پريدم تا در ميادين از ليت رفتم. درخت احديت ديدم: بيخ در زمين داشت و فروغ در هواي ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نيک بنگريستم، آن همه فريبنده در فريبندي بود.»

بدون اشاره به ساير سخنان حکيمانه بايزيد و بدون تحليل جامع اهميت احتمالي آن تنها متذکر ميشويم که نداي بايزيد " سبحاني، سبحاني، ما اعظم شأني سبحان " (سبحان مراست، سبحان مراست، وه چه بزرگ جايگاهي است مرا) گويا بيش از هر چه مايه برانگيخته شدن خشم عليه بايزيد شده باشد و براي درک علت اين خشم بايد در نظر داشت که واژه سبحان تنها ميتواند در مورد خدا به کار رود. از اين ندا چنين استنباط شده بود که بايزيد ادعاي الوهيت کرده و در نتيجه همپايه فرعون شده است. که بنا به نوشته کتاب آسماني در ازاي چنين ادعا و خيره سري به عذابي صعب دچار گرديد. جنيد هنگام تفسير اين سخنان حکيمانه، در آنها موردي که مغاير با دين باشد نمي يابد و در تفسير او از اين سخنان تنها يک مطلب استنباط  ميشود که بايزيد غرق در ستايش توحيد، وجود خود را از ياد برده و نداي سبحاني او را نبايد به شخص وي، بلکه به خدا منسوب داشت، که کلماتش را بايزيد بدون اختيار ادا کرده است."

ميگويند وقتي يک تن از علماء بر کلام بايزيد اعتراض کرد که اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد گفت: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسيده است. به يک فقيه ديگر که از وي پرسيد علم خود را از کي و از کجا گرفته اي؟ پاسخ داد از اعطاي ايزدي؛ در يک مجلس که وي حاضر بود گفته شد: فلاني روايت از فلان  مي کند و فلان از بهمان. بايزيد گفت مسکينانند مرده از مرده علم گرفته اند و ما علم خويش از آن زنده گرفته ايم که نمي ميرد. يکي از مخالفان بايزيد که در بسطام ميزيست و در همه جا خود را از بايزيد برتر ميشمرد، داود زاهد بود که خطيب جرجان نيز شد و اعقاب او تا قرنها بعد در بسطام باقي بودند.

فقيه ديگر که در جوار بايزيد مي زيست، مردم را از ملاقات وي تحذير مي کرد و ميگفت: از صحبت هوسناکي که خود رسم طهارت را درست نمي داند چه بهره مي بريد؟ در بسطام به روزگار بايزيد تعداد زرتشتيان هنوز بسيار بود و زهد بايزيد و عشقي که وي به خدا و دين نشان مي داد مي بايست تأثير جالبي در چنان محيط کرده باشد. بايزيد با زرتشتيان بسيار محبت مي کرد، بطوري که نوشته اند زرتشتي ايي با وي همسايه بود. يکشب کودک وي ميگريست و در خانه شان چراغ نبود. شيخ چراغ خويش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گريه طفل غايب بود از اين مايه شفقت بايزيد با شوهر به اعجاب و نحسين ياد کرد. همين مايه شفت بايزيد اين خانواده زرتشتي  را سرانجام به اسلام رهنمون شد.

يک بار نيز بايزيد به نماز ميرفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمين گل شده بود. بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اين باره فکر کرد و با خود انديشيد که بهتر است از خداوند ديوار بحلي بخواهم و اين از رفتن به مسجد فوري تر است. درباره مالک ديوار پرسيد، گفتند: زرتشتي است. رفت و از وي اجازت خواست و حلالي. مرد حيرت کرد و مي گويند از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد. در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد، و زهد و رياضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وي به به اعجاب و تحسين واميداشت. عامه مسلمانان به اين زاهد به ظاهر امي بيش از فقها و مشايخ اعتقاد مي ورزيدند و زرتشتيان بسطام درباره وي چنان معتقد بودند که وقتي يکي شان را گفتند چرا مسلمان نشوي؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بايزيد دارد، من طاقت آن را ندارم، و اگر آنست که شما بکار ميداريد، طالب آن نيستم.

بايزيد در مورد ديگر مي گويد: « من چون بحري ژرفم که نه آغازي دارم نه پاياني »، کسي از او پرسيد عرش چيست؟ پاسخ داد: من. گفت: کرسي چيست؟ گفت: من، و به همين سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من، و اينچنين با پيامبران و فرشتگان اتخاذ هويت کرد و چون سئوال کننده را متعجب ديد، توضيح داد: « هر آنکس در خدا فاني شود و حقيقت را فراچنگ آورد؛ او خود همه حق خواهد شد. چون او نماينده خدا، خويشتن را در خويش ميبيند».

 

اظهار نظر شمس تبريزي درباره بايزيد بسطامي

راجع به انقلاب و آشفتگي مولانا جلال الدين رومي، افلاکي روايت کرده که روزي مولانا در حالي که از مدرسه پنبه فروشان قونيه بيرون آمده و بر استري سوار شده باتفاق جماعتي از طلاب علم ميگذشت، شمس تبريزي به او برخورد پرسيد: بايزيد بسطامي بزرگتر است يا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: اين چه سئوال است؟ محمد خاتم پيغمبران است، چگونه ميتوان بايزيد را با او مقايسه کرد. شمس الدين تبريزي گفت: پس چرا پيغمبر ميفرمايد (ما عرفناک حق معرفتک) و بايزيد بسطامي ميگويد (سبحاني ما اعظم شأني)؛ مولانا بطوري آشفته شد که از استر بيفتاد و مدهوش شد، چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره اي با او خلوت داشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:50  توسط حجت اله حیدری  | 

گریه حضرت آدم بر امام حسین علیه السلام

صاحب كتاب درالیمین در تفسیر این آیه مباركه از قرآن كریم "فتلقی آدم من ربه كلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم" می فرماید: خلاصه معنی چنان است كه آدم (ع) در ساق عرش كلمه چند نگریست، جبرئیل او را بیاموخت كه بدان كلمات كه اسماء پیغمبر و آل پیغمبر بود پناهنده شود و بدین گونه سخن كند:

قال: "یا حمید بحق محمد، یا عالی بحق علی، یا فاطر بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و الحسین و منك الاحسان."

خدا را بدین كلمات سوگند داد، چون به نام حسین(ع) رسید آتش از قلبش برانگیخت و آب از چشمش بریخت. گفت: ای جبرئیل، چه شد كه در ذكر پنجم قلب من بشكافت و اشک من جاری شد؟ جبرئیل گفت: این فرزند تو به مصیبتی بزرگ مبتلا شود كه همه مصیبت‌ها در نزد او كوچك باشد. گفت ای برادر آن چه مصیبتی است؟

قال: یقتل عطشاناً غریباً وحیداً فریداً، لیس له ناصر ولا معین و لو تراه یا آدم و هو یقول وا عطشاه وا قله ناصراه حتی یحول العطش بینه و بین السماء كالدخان فلم یجبه احد الا بالسیوف و شرب الحتوف، فیذبح ذبح الشاه من قفاه و ینهب رحله اعدائه و تشهر رؤسهم، هو و انصاره فی البلدان و معهم النسوان، كذالك سبق فی علم الواحد المنان.

گفت: كشته می شود در حالتی كه تشنه باشد و بی كس باشد و تنها و فرید باشد و او را ناصری و معینی نباشد. ای آدم، اگر او را ببینی در حالتی كه می گوید: "وا عطشاه وا قله ناصراه" تا گاهی كه از تشنگی چشمش چنان تاریك می شود كه آسمان را نتواند دید و هیچ كس او را جواب نگوید الا با زبان شمشیر و شراب مرگ . پس، او را می‌كشند چنانكه گوسفند را از قفا سر میبرند، و احمال و اثقال او را دشمنان او به نهب و غارت می برند و سر او و اصحاب او را بر سنان‌ - نیزه‌ها - می كنند و در شهرها می گردانند و اهل‌بیت او را اسیر می گیرند. و این صورتی است كه از پیش به علم خداوند واحد برگذشته است.

چون این سخن به پایان رفت آدم و جبرئیل چون زن بچه مرده گریستند.


اطلاع یافتن حضرت نوح (ع) از شهادت امام حسین(ع)

هنگامی كه حضرت نوح(ع) بر كشتی سوار شد و روی زمین را گردش نمود و به زمین كربلا رسید، زمین كربلا كشتی او را نگاه داشت. حضرت نوح از خطر غرق شدن ترسان شد و گفت:

الهی طفت جمیع الدنیا و ما اصابنی فزع مثل ما اصابنی فی هذه الارض؛ پروردگارا، من جمیع دنیا را گردش كردم و در هیچ موضعی نظیر این زمین خوفناك ندیدم .

فنزل جبرئیل و قال: " یا نوح فی هذا الموضع یقتل الحسین سبط محمد(ص) خاتم الانبیاء وابن خاتم الاوصیاء؛ در این موقع جبرئیل نازل شد و گفت: اینجا مكانی است كه سبط خاتم انبیاء و فرزند خاتم اوصیاء كشته خواهد شد .

نوح گفت: قاتل او كیست؟

جبرئیل گفت: قاتل او كسی است كه اهل هفت آسمان و زمین او را لعنت می كنند .

پس، لعنت كرد او را نوح چهار مرتبه. پس كشتی حركت كرد تا كوهی ظاهر شد و بر آن قرار گرفت.


حضرت ابراهیم(ع) و گذر او از قتلگاه امام حسین علیه السلام

هنگامی كه گذر حضرت ابراهیم(ع) به كربلا افتاد و به قتلگاه امام حسین(ع) رسید اسبش به رو درآمد. آن حضرت از بالای اسب بر زمین افتاد، سرش شكست و خون جاری شد. زبان به استغفار گشود و گفت: پروردگارا، آیا از من گناهی صادر شده است؟

جبرئیل نازل شد و گفت: گناهی از تو سر نزده بلكه در این مكان سبط خاتم انبیاء شهید خواهد شد و خون تو به موافقت خون او جاری گردید.

حضرت ابراهیم گفت: قاتل او كه خواهد بود؟

گفت: آن كسی است كه اهل آسمان‌ها و زمین او را لعنت خواهند كرد.


حضرت موسی(ع) و عبور از كربلای امام حسین علیه السلام

روایت شده موقعی كه حضرت موسی(ع) با یوشع بن نون به زمین كربلا عبور كردند بند نعل حضرت موسی (ع) پاره شد و خاری به پای آن بزرگوار خلید و خون جاری شد. گفت: پروردگارا، مگر چه گناهی از من صادر شده كه بدین كیفر گرفتار شدم؟

فاوحی الیه ان هنا یقتل الحسین(ع) و هنا یسفك دمه فسال دمك موافقه لدمه.

خطاب رسید: خون حسین(ع) در این موضع ریخته خواهد شد. خون تو نیز برای این كه با خون آن حضرت موافقت كند جاری گردید.

موسی(ع) گفت: حسین كیست؟

خطاب رسید: حسین سبط محمد مصطفی و فرزند علی مرتضی است.

موسی گفت: كشنده آن حضرت كیست؟

وحی شد: كشنده او كسی است كه ماهیان دریا و وحوش صحرا و پرندگان هوا او را لعنت خواهند كرد.

موسی (ع) هم بر یزید لعنت كرد .


حضرت سلیمان (ع) و مقتل حسین علیه السلام

مروی است كه سلیمان(ع) بر بساط خویش جای داشت و در هوا عبور می كرد. ناگاه روزی از زمین كربلا خواست درگذرد، باد بساط او را به دوران انداخت، چنان كه سلیمان بیمناك شد تا مبادا او را به خاك افكند. در این وقت باد از وزیدن بایستاد و بساط او به خاك در افتاد .

فقال سلیمان للریح لم سكنت؟ فقالت ان هنا یقتل الحسین(ع) .

فرمود: ای باد تو را چه افتاد كه ساكن گشتی؟ گفت: مقتل حسین بن علی اینجاست.

سلیمان گفت: كشنده او چه كسی است؟

گفت: لعین اهل سماوات و الارض، یزید.

پس سلیمان دست برداشت و او را لعن فرستاد و به دعای بد یاد كرد. در این وقت جن و انس ایمن گشتند و باد وزیدن گرفت و بساط طریق سلامت سپرد.


گریه حضرت زكریا بر امام حسین علیه السلام

مولایمان حضرت بقیة الله ارواحنا فداه در پاسخ سعدبن عبدالله در ضمن حدیثی طولانی می فرماید: حضرت زكریا از پروردگارش درخواست نمود كه اسامی پنج تن را به او بیاموزد. جبرئیل(ع) بر او نازل شد و آنها را به او آموخت. هر گاه كه زكریا اسم محمد(ص) و علی(ع) و فاطمه(س) و حسن(ع) را می‌برد اندوهش برطرف می‌شد، ولی همین كه اسم حسین(ع) را می برد بغض گلویش را می فشرد و نفسش به شماره می افتاد و گریه اش می گرفت. روزی گفت: خداوندا، چه سری دارد كه هر گاه اسم چهار نفر از اینان را می‌برم غم و اندوهم برطرف می شود و خاطرم تسكین می یابد، ولی هنگام نام بردن از حسین(ع) اشكم جاری و آه و ناله ام بلند می شود؟

خداوند متعال داستان حسین(ع) را به او خبر داد و فرمود: (كهیعص) .

كاف اسم كربلا، هاء هلاكت خاندان پیامبر(ص)، یاء یزید كه به حسین(ع) ظلم و ستم نمود، عین اشاره به عطش و تشنگی حسین(ع) و صاد صبر اوست .

زكریا كه این مطالب را شنید سه روز از مسجدش بیرون نرفت و دستور داد كسی بر او وارد نشود و شروع به گریه و زاری نمود و ذكر مصیبت او این عبارت بود: خداوندا، آیا بهترین آفریدگانت به فرزندش مصیبت زده می‌شود؟ آیا چنین مصیبتی بر آستانه آنان فرود می آید؟


حضرت عیسی (ع) و كربلای حسین علیه السلام

در خبر است كه عیسی(ع) را با حواریون گذر به اراضی كربلا افتاد، ناگاه شیری را نگریستند كه طریق را بر روندگان مسدود ساخته بود. شیر به سوی عیسی(ع) پیش آمد و فرمود:

انی لم ادع لكم الطریق حتی تلعنوا یزید قاتل الحسین (ع) .

نمی گذارم شما درگذرید الا آن كه یزید را كه كشنده حسین(ع) است لعن كنید.

عیسی فرمود: حسین كیست؟

قال: سبط محمد النبی الامی و ابن علی الولی ؛ سبط پیامبر و فرزند علی ولی الله است .

عیسی (ع) پرسید: قاتل او كیست؟

گفت قاتل او یزید ملعون است كه وحوش بیابانها و درندگان صحراها خاصه روزهای عاشورا او را لعن كنند .

پس عیسی دست برداشت و لعن كرد بر یزید و نفرین فرستاد بر او. در این وقت شیر از طریق كناری رفت و حواریون ایمن شدند و به جانب مقصود عبور كردند .


حضرت محمد (ص) و تربت امام حسین علیه السلام

ابوبصیر گوید امام صادق(ع) فرمود: جبرئیل بر رسول خدا(ص) فرود آمد. در آن هنگام حسین(ع) نزد حضرتش به بازی مشغول بود. پس جبرئیل او را آگاه ساخت كه امتش این فرزند را می كشند. رسول خدا(ص) گریست و سپس جبرئیل عرض كرد: آیا تربتی را كه بر روی آن كشته می شود به شما نشان دهم؟

امام ادامه دادند: ناگاه فاصله میان محل نشستن رسول خدا(ص) و قتلگاه حسین(ع) در زمین فرو رفت، به طوری كه دو مكان به هم متصل شدند و جبرئیل مشتی از آن خاك برگرفت. سپس در كمتر از یك چشم بر هم زدن دو مكان از هم دور شدند و به حالت اول خود بازگشتند. سپس جبرئیل خارج شد در حالی كه می فرمود: خوشا به حال تو ای خاك و خوشا به حال آن كه در اطراف تو كشته می شود.

البته گفتنی است در این زمینه روایات دیگری نیز درباره سایر پیامبران مانند حضرت اسماعیل موجود است كه طالبان می‌توانند به بحارالانوار مرحوم شیخ محمدباقر مجلسی (ره) ، جلد 44 و كتاب خصائص الحسینیه، مراجعه نماید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:53  توسط حجت اله حیدری  | 
و يا به گفته‌ي خواجه عبدالله انصاري عارف مشهور قرن پنجم هجري: «نور تجلي ناگاه آيد، ولي بر دل آگاه آيد» «سرمايه‌ي همه‌ي گناه‌ها جهل است و دليل همه‌ي نيكي‌ها آگاهي است».
 

 پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست

حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست

اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظري است

گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست

هر كسي قصه‌ي شوقش به زباني گويد

چون نكو مي‌نگرم حاصل افسانه يكيست

اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است

ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست

ره‌ي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه

گريه‌ي نيمه شب و خنده‌ي مستانه يكيست

گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم

آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست

هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند

بهر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكيست

عشق آتش بود و خانه ‌خرابي دارد

پيش آتش دل شمع و پر پروانه يكيست

گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»

بي‌وفـايي و وفاداري جانانه يكيست

 

فهرست عرفاي ايراني

 

نام عارف

دوران حيات

1              

حبيب ايراني

 

2              

 ابراهيم ادهم

 

3              

 رابعه عدويه

 

4              

فضيل عياض

 

5              

ابوتراب نخشبي

 

6              

معروف كرخي

200 هجري

7              

ابوعلي شفيق بلخي

 

8              

حاتم(عصم) اصم

249هجري

9              

بشر حافي

227 هجري

10           

بايزيد بسطامي

 

1              

ابوعبدالله مغربي خليفه بايزيد

 

2              

ابوالحسين نوري

279 يا 286 هجري

3              

يحيي‌بن معاذ بلخي

 

4              

احمد خضرويه بلخي

234 يا 240 هجري

5              

داود بلخي

 

6              

سهل تستري(شوشتري)

273 يا 283 هجري

7              

جنيد نهاوندي(بغدادي)

 

8              

حمدون قصار

271 هجري

9              

ابوحمزه‌ي خراساني

290 هجري

10           

حسين منصور حلاج

244 هجري

11           

ابوبكر شبلي خراساني

 

12           

ابويعقوب كورتي

 

13           

ابومحمد مرتعش نيشابوري

328 هجري

14           

ابونصر سراج طوسي

 

15           

ابوالعباس قصاب آملي

 

16           

محمد بن خفيف

 

17           

ابوعبدالرحمن سلمي نيشابوري

325 هجري

18           

شيخ ابوالحسن خرقاني

 

19           

علي عبدالله محمد بن باكو (بابا كوهي شيرازي)

 

20           

شيخ حسن سكاك سمناني

 

21           

شيخ ابواسحاق كازروني

 

22           

ابوسعيد ابوالخير

 

23           

ابوالقاسم قشيري نيشابوري

 

24           

بابا طاهر همداني

 

25           

 ابوالحسن هجويري جلابي

 

26           

 شيخ ابوعلي فضل بن محمد فارمدي(فريومدي)

  477 هجري

27           

 شيخ احمد جام (ژنده پيل)

 

28           

ابوحامد محمد غزالي طوسي

 

29           

خواجه عبدالله انصاري

 

30           

سنايي

 

31           

خواجه ابويعقوب يوسف همداني

 

32           

شيخ احمد غزالي طوسي

 535 هجري

33           

عين‌القضاه همداني

 

34           

شيخ عبدالقادر گيلاني

 471 هجري

35           

محمدبن منور

 

36           

شيخ روزبهان بقلي

 

37           

     شهاب الدين يحيي سهروردي "شيخ اشراق"

 

38           

شيخ نجم‌الدين كبري

 

39           

خواجه عبدالخالق غجدواني

 

40           

      شيخ عطار نيشابوري

 

41           

شيخ شهاب‌الدين عمر سهروردي

 

42           

فهرست عرفاي قرن 4تا 6 هجري

 

43           

مجدالدين بغدادي

 

44           

اوحدالدين كرماني

 

45           

رضي‌الدين علي لالا غزنوي

 

46           

شمس تبريزي

 

47           

سعدالدين محمد حموي

 

48           

شمس الدين احمد افلاكي

 

49           

شيخ نجم الدين رازي

 

50           

سيف‌الدين باخرزي

 

51           

شيخ بهاءالدين ولد

 

52           

سيد برهان‌الدين محقق

 

53           

شيخ جمال‌الدين احمد جوزجاني

 

54           

عزيزالدين نسفي(ننخشبي)

 

55           

مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)

 

56           

شيخ صدرالدين قونيوي

 

57           

نجيب‌الدين علي‌بن بزغش شيرازي

 

58           

اوحدالدين بلياني

 

59           

فخرالدين عراقي همداني

 

60           

شيخ محمود شبستري

 

61           

مير حسين سادات هروي

 

62           

خواجه علي راميثني

 

63           

نجم‌الدين زر‌كوب

 

64           

پهلوان محمود قتالي خوارزمي

 

65           

سيف‌الدين صوفي

 

66           

بابا افضل كاشاني

 

67           

كمال خجندي

 

68           

صفي‌الدين اردبيلي

 

69           

شيخ علاءالدوله‌ي سمناني

 

70           

كمال‌الدين عبدالرزاق كاشاني

 

71           

شيخ تقي‌الدين علي دوستي سمناني

 

72           

اخي محمد دهستاني

 

73           

شيخ محمود مزدقاني

 

74           

مير سيد علي همداني

 

75           

اوحدالدين مراغه‌اي

 

76           

قطب‌الدين يحيي جامي نيشابوري

 

77           

زين‌الدين ابوبكر تائب‌آبادي

 

78           

خواجه بهاءالدين نقشبند

 

79           

ظهير‌الدين خلوتي

 

80           

حافظ

 

81           

شيخ كجج تبريزي

قرن هشتم هجري

82           

علاءالدين عطار

 قرن هشتم هجري

83           

قطب‌الدين عبد‌الكريم گيلاني

قرن هشتم و نهم هجري

84           

شمس‌الدين محمد مغربي

قرن هشتم هجري

85           

شاه نعمت‌الله ولي كرماني

قرن هشتم هجري

86           

امير قوام‌الدين سنجاني(خوافي)

قرن هشتم و اوايل نهم هجري

87           

زين‌الدين ابوبكر علي تايبادي

 

88           

خواجه ابوالفتح محمد پارسا

 قرن هشتم  هجري

89           

خواجه حسن عطار

 

90           

شيخ ابوالوفاي خوارزمي

اوايل نهم هجري

91           

سيد قاسم انوار

 

92           

شيخ زيـن‌الدين خوافي

 

93           

شيخ كمال‌الدين حسين كاشاني

 

94           

يعقوب بن عثمان چرخي غزنوي

 

95           

خواجه سعدالدين كاشغري

 

96           

مولانا جلال‌الدين پوراني

 

97           

خواجه شمس‌الدين محمد كوسوي

 

98           

مولانا شمس‌الدين محمد اسد

قرن نهم هجري

99           

مولانا نظام‌الدين خاموش

 

100       

خواجه حافظ‌الدين ابونصر پارسا

 

101       

شاه داعي شيرازي

قرن نهم هجري

102       

سيد محمد نور بخش

 

103       

شيخ بهاءالدين عمر

 

104       

جمال الدين فضل الله احمد پير جمالي اردستاني

 قرن نهم هجري

105       

خواجه نا‌صرالدين عبيدالله احرار

 

106       

عبدالله قطب (قطب محيي)

 

107       

نور الدين عبدالرحمن جامي

 

108       

بديع‌الدين يا رضي‌الدين عبدالغفور لاري

 

109       

خواجه ابواسحق ختلاني

 

110       

امير سيد شهاب‌الدين عبدالله برزش‌آبادي

 

111       

شيخ رشيدالدين محمد بيداوازي

 

112       

شاه شيخ علي اسفرائني

 

113       

شيخ  غلامعلي نيشابوري

 

114       

شيخ عمادالدين فضل‌الله مشهدي

 

115       

شيخ تاج‌الدين حسين تبادكاني خوارزمي

 

116       

درويش محمد كارندهي

 

117       

شيخ حاتم زراوندي خراساني

 

118       

شيخ محمد علي مؤذن سبزواري

 

119       

شيخ نجيب‌الدين رضا تبريزي اصفهاني

 

120       

سرمد كاشاني

 

121       

ملامحمد صوفي مازندراني

 

122       

درويش محمد صالح لبناني

 

123       

قاضي اسد كاشاني

 

124       

شيخ علي‌نقي اصطهباناتي

 

125       

سيد قطب الدين محمد نيريزي شيرازي

 

126       

ملا محمد اسماعيل كامل خراساني

 

127       

آقامحمد هاشم درويش شيرازي

 

128       

سيد عبدالنبي شيرازي (سلطان المشايخ)

 

129       

سيد ابوالقاسم شريفي شيرازي(آقا ميرزابابا)

 

130       

ميرزا احمد عبدالحي مرتضي تبريزي(وحيدالولياء)

 

131       

درويش حسينعلي اصفهاني(كابلي)

 

132       

رونق عليشاه كرماني

 

133       

نظامعلي كرماني

نيمه اول قرن سيزدهم هجري

134       

حسينعلي شاه اصفهاني

قرن سيزدهم هجري

135       

شيخ زاهد گيلاني(ثاني)

 

136       

مشتاق‌علي‌شاه تريتي

 

137       

مظفر عليشاه كرماني

 

138       

فيض‌عليشاه طبسي

 

139       

نورعليشاه اصفهاني

 قرن سيزدهم هجري

140       

ملاعبدالصمد همداني

 

141       

حاج زين‌العابدين شيرواني(مستعليشاه)

 

142       

رحمت عليشاه

 

143       

سعادت عليشاه«طاووس العرفا»

 

144       

نور عليشاه گنابادي

 

145       

شمس‌العرفا تهراني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:21  توسط حجت اله حیدری  | 

فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفاني

نی پیغام محبوب در حجاب رقیق، اشارت به ذات حق تعالی، در باطن نی انسان نافذ می‌شود و آن نه سوراخ او اشارت است به مراتب قلب و آن: صدر و فواد و روح و جان و خلد و مهجه و حساسه و شغاف و ضمیر است.

نیاز : اظهار تذلل و افتقار از جانب عاشق در مقابله استغنا و بی‌نیازی معشوق.

نیستان : جهان اصل

نیستی : خود را در راه دوست از دست دادن

نِیل : دوستی حق تعالی، با وجود طلب و جد تمام

نیم مستی : آگاهی از استغراق و نظر داشتن بر استغراق خود

واحدیت : (1) مقام جمع‌الجمع که جمیع اشیاء و اسماء و صفات در آن مستهلکند. (2) اعتبار ذات خداوند از آن رو که پیدایی همه اسماء از اوست و واحد بودن اسماء به ذات اوست و تعدد اسماء به صفات او

واجد : کسی که از خودی خود بکلی خالی شده باشد و چون خدا را یافته باشد از غیر خدا چشم بپوشد.

وادی : مراحل طریقت که سالک باید زیر نظر پیر طی کند.

وادی ایمن : طریق تصفیه دل که پذیرنده تجلی الهی است

وارد : آنچه وارد بر دل عبد می‌شود بدون عمد و سخنی که می‌فهمد بدون صوت.  " وارد" گاهی سرور است، گاهی غم، گاهی قبض است و گاهی بسط

واصلان : مقربان و سابقان، و دو دسته‌اند: دسته‌ای پس از وصول و فنا، خداوند آنان را برای ارشاد خلق باز می‌گرداند که آنان مشایخ‌اند و عده دیگر که به خلق رجوع ندارند و آنان مخدومانند

واقعه : (1) رویا و خواب، (2) آنچه فرود آید به دل از عالم غیب

واله : سرگردان و متحیر در بحر وحدت و شیفته مقام وحدت، علامت کمال عاشق واله شدن است که زبان و بیان از آن قاصر باشد

وجد : واردی است از حق بر دل صوفی که ظاهر و باطن او به حالات غم یا شادی تغییر دهد و گفته‌اند: وجد، اضطراب دل از ترس فراق است

وحدت : یکتایی و یکی بودن وجود حق و وحدت وجود یعنی وجود واحد حقیقی است و وجود اشیاء عبارت از تجلی حق به صورت اشیاء است

وحدت در کثرت : عالم غیب و شهادت وجودی واحد است که به مراتب تجلی به صورت کثرات نمایان شده و در هر مظهری به ظهوری خاص، ظاهر گشته است

وحدت وجود : وجود، واحد حقیقی است و وجود اشیاء عبارت از تجلی حق به صورت اشیاء است

وحی : کلام الهی که بر دل رسول او نازل شده است، بعضی به وسیله جبرئیل و بعضی بدون واسطه

وَرع : احتراز از هر چیزی که در آن شائبه انحراف شرعی و یا شبهه ضرر معنوی باشد. ورع متضمن قناعت است

وسوسه : (1) القای شیطان، خواطر نفسانی جسمانی خواه عقلی خواه شرعی، خواه حسی (2) آنچه بنده را از خدای دور گرداند

وصال : (1) مقام وحدت با خدا در غم و شادی، (2) رسیدن به مقام وحدت حقیقی با ترک من و مای اعتباری.

وَصل : فنای عبد از اوصاف خود در اوصاف حق.

صبر در لغت تحمل و شکيبايی است و در اصطلاح صوفيان ترک شکايت از بلا و سختی نزد غير خدا است.

از اميرالمؤمنين علی نقل است که گفت: صبر از ايمان به منزله سر است از تن ؛ و چنانکه هرکه را سر نيست تن نيست؛ هر که را صبر نيست ايمان نيست.

توکّل در لغت به معنی اعتماد و در اصطلاح صوفيان تکيه کردن به آنچه نزد خداست و بريدن از آنچه در دست غير خداست. از ابراهيم خواص پرسيدند : با چه چيز به تصوف رسيدی؟ گفت: با توکّل. نشان توکّل سه چيز است؛ سؤال نکند ، از راه پرسش چيزی پديد آيد نپذيرد و چون پذيرفت ، رها نکند. خداوند در قرآن مؤمنين را به توکّل دعوت کرده است.

اگر مؤمن هستید، بر خدا تو کّل کنيد. المائده/ آيه 23

هرکس به خدا تو کّل کند، خدا او را کفايت کند. الطلاق/ آيه 3


تکيه بر تقوی و دانش در طريقت کافری است                         راهرو گر صد هنر دارد توکّل بايدش

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:20  توسط حجت اله حیدری  | 
    

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت          چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس            نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور          چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر          کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار             وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت              پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک              پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت               گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

« شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري»

عرفان چيست؟

عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت.

از کلمه عرفان "ميستيک" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" که با معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، که امکان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديک (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده ميشود جايز و ممکن الحصول ميشمارد.

انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم ميشوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درک ميشود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است که بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.

مناقشه طرفداران اين دو نظريه که يکي را پيروان مکتب اصالت ماده و ديگري را پيروان مکتب اصالت تصور ناميده اند، سرتاسر تاريخ فکر بشري را اشغال کرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، کوششهاي فراواني صورت گرفته است که از بحث ما خارج است.

عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.

بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبتهاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند.

البته اين بدان معني نيست که صوفيه پيرو مکتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس ،وجودي مطلق ارزاني مي دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوک آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند و بطوري که "کانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين کوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها ميخواهند پيروانشان از راه مشاهدهً باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل کند، و بدرک آن حقايق متعالي نائل آيد.

بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رويت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلکه به اعمالي متوسل ميشود که آنها را فوق فرائض ديني ميشمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلکه مي کوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است که از هر لذت ديگر فراتر  است.

اين نکته نيز قابل اشاره است که اين لذت نتيجه ايست که عارف بدون آنکه براي نيل به آن سعي کرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي که همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان بصورتهاي متفاوت بيان شده است که مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:4  توسط حجت اله حیدری  | 

Image and video hosting by TinyPic

 نماز  خالصانه زیبا ترین زبان عشق  است با حلاوتی خاص.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:8  توسط حجت اله حیدری  | 
خدایا

       صبحگاهان رادوست دارم

             هنگامی که نسیم روح بخش اذان گوشها را نوازش میدهد

                 وبنده دست راز و نیاز  به سوی معبود خویش دراز میکند

                                     سر  بندگی    بر خاک  آستانش  می ساید         

                                      درآن هنگام که  نور بر تاریکی پیروز میگردد

                                                    وحقیقت   خود را نمایان می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:5  توسط حجت اله حیدری  | 
   

در نمازم خم ابروی تو با یادآمد                 حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط حجت اله حیدری  | 

 --((عشق یعنی گذر از خود تا رسیدن به او ))--

حیدری

----------------------------------------------------------------------------

سحر بلبل حکایت با صبا کرد                            که عشق روی گل با ما چها کرد

 

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بگشای ز رخ پرده که محتاج نگاهیم.   

                           

هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند

                           وان كه اين كار ندانست در انكار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن

                            شكر ايزد كه نه در پرده پندار بماند

صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت

                           دلق ما بود كه در خانه خمار بماند

خرقه پوشان دگر مست گذشتند وگذشت

                           قصه ماست كه در هر سر بازار بماند

هر مي لعل كزان دست بلورين ستديم

                           آب حسرت شد ودر چشم گهر بار بماند

جز دلم كز ازل تا به ابد عاشق رفت

                           جاودان كس نشنيدم كه در اين كار بماند

گشت بيمار كه چون چشم تو گردد نرگس

                           شيوه تو نشدش حاصل وبيمار بماند

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

                           يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

داشتم دلقي وصد عيب مرا مي پوشيد

                           خرقه رهن مي ومطرب شد وزنّار بماند

بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد

                           كه حديثش همه جا بر در وديوار بماند

          به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي

          شد كه باز آيد وجاويد گرفتار بماند

---------------------------------------------------------------------------------

آمدي جانم به قربان ولي حالا چرا ؟
بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا  ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟         
تنها چرا ؟
حالا چرا

-------------------------------------------------------------------------

قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا

بنشینید به باغـــــــــی و مرا یاد کنید

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما،مرغ اسیری به قفس

برده در باغ و به یاد منـــــش آزاد کنید

بیستون بر سر راه است مباد از شـیـریـن

خبری گفته و غمگین دل فرهــــــاد کنید

شمع اگر کشته شد از باد، ندارید عجب

                                                  یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

 

                                                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:1  توسط حجت اله حیدری  | 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم      نبود بر سر آتش میسرم که بر بجوشم

بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم          شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و هوشم

**********************

خيام اگر زباده مستي، خوش باش

با ماهرخي اگر نشستي، خوش باش

چون عاقبت كار جهان، نيستي است

انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از دي كه گذشت، هيچ از او ياد مكن

فردا كه نيامده است، فرياد مكن

بر نامده وگذشته، بنياد مكن

خوش باش دمي وعمر بر باد مكن

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنان كه اسير عقل وتمييز شدند

در حسرت هست ونيست، ناچيز شدند

رو بي خبرا، تو آب انگور گزين

كاين بي خبران، به غوره ميويز شدند

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لب بر لب كوزه بردم از غايت آز

تا زو برسم واسطه عمر دراز

لب بر لب من نهاده، مي گفت اين راز:

مي خور كه بدين جهان نمي آيي باز

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازي بودم ، پريدم از عالم راز

تا بو كه رسم من از نشيبي به فراز

اين جا چو نيافتم كسي محرم راز

زان در كه بيامدم، برون رفتم باز

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                 رباعيات حكيم عمر خيام

************************************************************

الا یا ایها الساقی بخوان افسانه بر دلها
که این افسون افسونگر، نهاد افسانه در دلها
همی من روی او خواهم میان جمله صورتها
کجا نقاش چینی را توان خلق سلاسلها
بیا بستان تو این جانم ، ولی بگشای روی خود
ازیرا مهر خوبان بوده انجام مقابلها
ز خود دیدن حذر باید ، تماما” جمله او دیدن
چنین گفته است پیر ما ، نشیند بر سر دلها
شب و روزم شده فکرت, به هر جا می‌روم ذکرت
نگاهی ، از سر مهرت نما ، مهتر شمائلها
سلامت باد ای جلوه ، که در گلزار روی او
غزل خوانی و شادابی به بستانها و محفلها

------**********------

آن دوست که عهد دوستداران بشکست       

                                              میرفت و منش گرفته دامان در دست

می گفت که بعدازاین به خوابم بینی

                                              پنداشت که بعد از او خوابی هست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط حجت اله حیدری  |